تبليغاتX
گاگول

گاگول

هر مطلب جالبی که فکر کنی مثل طنز و آموزش مسایل جنسی و مطالب مذهبی

پيام مدير وبلاگ:

ایران من سرباز آریایی تو هستم . با افتخار می گوییم از نوادگان کورش بزرگ و از بازماندگان فردوسی هستم . من پارسی زبانم و یک ایرانی من سرباز آریایی وطنم كه مينويسم حتي اگر تقليد باشد

لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟» 

هدف از ارايه مطالب دور هم بودن و يكم فكر كردن همراه با خنديدنه

از این به بعد این وبلاگ فقط شنبه ها اپ میشه

 اما هرروز به نظراتتون پاسخ داده میشه

گاها بعضي از دوستان پرسيدن كه آيا با انتخاب اسم وبلاگت قصد خاصي داشتي؟به خودت گفتي گاگول يا مخاطبينت؟بايد بگم گاگول در فرهنگ لغت دهخدا به معني كج فهم هست كه اين توهين يا فحش نيست گاگول هاي دوست داشتني من

در بعضي از پستها مطالب آموزش مسايل جنسي آمده كه خيلي ها حال كردن يكي دونفر گفتن چرا ؟اين يكي دونفر هم ميتونن برن بميرن دعوتنامه كه واسشون نيومده بود خودشون تو گوگل سرچ مطالب جنسي كردن اومدن تو سايت غر هم ميزنن در ضمن مطالب سكسي سايت خيلي هم باحاله مگه نه؟

خواهشا نظر خودتون رو فقط در مورد مطالب نگيد مثلا دلم ميخواد نظرتون رو درمورد اخبار بالاي سايت بدونم

بابا بگيد چي دوست داريد تا واستون از همونا بزارم تو سايت

تو نظراتتون ديگه نه فحش بدين نه شماره نه ...

هركسي خواست لينكم كنه با نام گاگول لينكم كنه  نيازي به اجازه گرفتن نيست

استفاده از مطالب سايت براي وبلاگتون مجاز است نيازي به اجازه نيست

دوستاني كه لينك ميشن اگه مدير وبلاگ رو از اپ هاي جديدشون مطلع نكن از لينكدون وبلاگ حذف ميشن

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 2:49  توسط مهدي محسني  | 

من گرفتم تو نگیر

شدم اي دوست به دام زن اسير
من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان
بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شودخوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

مي دهد يونجه به من جاي پنير
من گرفتم تو نگير

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:43  توسط مهدي محسني  | 

به یاد گریه هات

نمیدونم چه فکری راجع به من میکنی ؟

شاید بدترین ادم روی زمینم اما وقتی خودم نمیخوام باشم چه کاری میتونم بکنم

نمیدونم الان چه فکری راجع بهم کردی؟

اما دیگه واقعا سخته واسم شاید افسرده شده بودم شایدم دوست دارم افسرده باشم

کاش خبری ازم بهم برسه  که دیگه نفسم در نمیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:43  توسط مهدي محسني  | 

اشعار جالب

 

آنقدر صفا کرد صفا یادش رفت
قربان مونا رفت مِنا یادش رفت

بازار بزرگ مکه را دید و دوید
حاجی بغل خدا، خدا یادش رفت

***
با نیت حل مشکل مالی رفت
با قصد فروش پسته و قالی رفت

در موسم حج دور خودش می‌گردید
حاجی به طواف خانه خالی رفت

***
با یاد خدا به کعبه باید برویم
با اهل صفا به کعبه باید برویم

وقتی که مسلمانی ما اینگونه‌ست
با قبله‌نما به کعبه باید برویم

***
تصمیم گرفته‌ام که صادق باشم
با هر کس و ناکسی موافق نباشم

هر روز مسلمانم و هر شب کافر
چون یاد گرفته‌ام منافق باشم

***
آنقدر به رم رفت که قم یادش رفت
سرگرم پیاله شد که خم یادش رفت

از بس که اشداء علی‌ الکفار است
دیگر رحماء بینهم یادش رفت

***
هنگام دعا دست نیازش پر شد
با ذکر خدا دهان بازش پر شد

صد شاخه گل محمدی را له کرد
تا شیشه عطر جانمازش پر شد

***
مأمور مقرب خدا عزرائیل
کابوس تمام زنده‌ها عزرائیل

دیروز پیامکی برایم داده است
مشتاق زیارت شما عزرائیل

***
یک روز سر و کار همه با مرگ است
یک چشم به هم زدن فقط تا مرگ است

اعلامیه‌ام را زده‌ام قبل از فوت
بامزه‌ترین شوخی دنیا مرگ است

***
با سر به سؤال‌های دینی خوردم
از ته به جواب استالینی خوردم

فرق من و آدم نبی در این است
هر روز خدا سیب زمینی خوردم

***
هم ناز و ادا و هم بلا دارد عشق
زیرا که شروع و انتها دارد عشق

***

مثل همه مصارف روزانه
تاریخ خرید و انقضا دارد عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 20:17  توسط مهدي محسني 

بچه زرنگ

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره.
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت :” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم” و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر و با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 20:16  توسط مهدي محسني 

من گرفتم تو نگیر

گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان
بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شودخوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

مي دهد يونجه به من جاي پنير
من گرفتم تو نگير

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 18:13  توسط مهدي محسني 

رازگشایی از معروف ترین شعبده های کریس آنجل

سایت گروه مجلات همشهری: کریس آنجل شعبده‌باز قابلی است. اصلا شکی در این نیست. همین که جایی مانند انجمن شعبده‌بازان جهانی استاد شعبده‌های روز آمریکایی را به‌عنوان مرد سالشان انتخاب کرده و اسمش  را جزو شش شعبده‌باز تاثیرگذار 25 سال گذشته‌می‌آورد یعنی اینکه مرد جوان خیلی بیشتر از باور همه کارش را بلد است و می‌داند که چطور ذهن و حواس بیننده را با خودش همراه کند.

 

همشهری جوان در شماره 294 نوشت: همه مهارت تردست جوان همین است: اینکه جوری نمایش‌اش را اجرا کند که  بیننده ذره‌ای به دیده‌هایش شک نکند و خیال برش دارد که هر چه هست و نیست یک ماجرای واقعی است و آن کسی هم که دارد روبه‌رویش ژانگولر می‌زند نه یک تردست ماهر بلکه آخر همه کمالات و معنویات روحی و این‌جور چیزهاست. خواب خوش بیننده‌های مبهوت کریس آنجل زمانی از بین می‌رود که بفهمند همه کارهای او فقط یک شعبده است. تر دستی مردی که مهارتش خیره‌کننده است و باورنکردنی!

 

 

بلند شدن از روی زمین
می‌‌گویند در هندوستان مرتاض‌هایی هستند که روزهای متوالی می‌توانند بدون تکیه‌‌گاه یا به پشتوانه عصای ساده چهار زانو در هوا معلق بمانند و بدون اینکه لب به آب و غذا بزنند مدت‌ها همان بالاها سر کنند. این کار هم، دیگر پیچیدگی‌هایش را از دست داده. دیوید بلین و کریس آنجل دو شعبده‌باز مشهوری هستند که بدون ریاضت مرتاض‌های هندی می‌توانند به ادعای خودشان هروقت که خواستند از زمین بلند شوند و بر جاذبه زمین غلبه کنند.

 

کریس آنجل حتی دیگر به چند سانتی‌متر بلند شدن از روی زمین هم رضایت نمی‌دهد و هرازگاهی در فاصله بین دو تا آسمان‌خراش بلندبالا نوک دماغش را راست می‌گیرد و جلو می‌رود بدون اینکه یک لحظه نگران خالی شدن زیر پایش باشد. یکی از مشهورترین کلیپ‌های او همین است. یکی دیگرش هم ماجرای پرواز او برفراز زمین گلف است که تا چشم کار می‌کند خالی از جنبنده است و فقط آقای شعبده‌باز است و دست‌هایی که مانند دو بال از هم باز کرده و هر لحظه بیشتر و بیشتر به آسمان می‌رود!

 

رازگشایی :
 با روشی که کریس آنجل و دیوید بلین آمریکایی کشف کرده‌اند دیگر هر کسی می‌تواند برای خودش یک مرتاض هندی باشد. فقط کافی است کمی تمرین کرده باشد و از  آمادگی جسمی خوبی هم برخوردار باشد. برای بلند شدن از روی زمین کارهای زیادی می‌شود انجام داد. جایی که ارتفاع زیاد است و دور و بر شعبده‌باز هم فقط فیلم‌بردار است و یک سری آدم از گروه خودش، کافی است فقط دنبال یک جرثقیل بزرگ بود و نوارهای نایلونی بسیار ظریف اما قوی که از هر طرف شعبده‌باز را گرفته‌اند و نمی‌گذارند پایین بیفتد. نوارهایی که آنجل در حقه راه رفتن بین دو ساختمان به کار گرفته بود آن قدر تابلو بود که تماشاچی‌های روی زمین به راحتی می‌توانستند آن را ببینند، مخصوصا زمانی که دم غروب شد و نورافکن‌ها روشن شدند. نوارهای نایلونی فقط زمانی کاملا ناپدید هستند که از پشت دوربین‌های فیلم‌برداری به آنها خیره شده باشید. در ماجرای به هوا رفتن آقای شعبده‌باز در زمین گلف هم داستان همین است.

 

یک جرثقیل معمولی و رشته‌های نایلونی که شعبده‌باز را به آسمان می‌کشند. سختی‌اش اینجاست که فقط بدن باید آمادگی خوبی داشته باشد تا با آن همه نخ و ریسمان آویزان بماند. آنجایی هم که شعبده‌باز در سالن است و جلوی چشم هزار تا تماشاچی مات و مبهوت، کار فقط با یک آهن‌ربای قوی انجام می‌شود و ماشین بالابری که پرده نمایش آهن‌ربای چسبیده به تن شعبده‌باز را بالا و پایین می‌برد! زمان‌هایی هم که آنجل تا نیم متری از زمین بلند می‌شود داستان دیگری در جریان است. اینجا فقط تجهیزات خاص به کمک شعبده‌باز می‌آید.

 

یک شلوار سبک و ساده که از پشت پا یک شکاف مخفی دارد و کفشی سبک‌تر که به راحتی به شلوار بچسبد. اگر هم کفش پایش نباشد که چه بهتر. معمولا در این جور صحنه‌ها حتما یک میز، چهار پایه یا صندلی کوتاه هم هست. شعبده‌باز اول یک پایش را پشت آن یکی قایم می‌کند و بعد در یک لحظه آن را روی صندلی یا چهارپایه پشت‌اش می‌گذارد و خودش را می‌کشد بالا. این وسط فقط شعبده‌باز باید یک ورزشکار حسابی باشد تا بتواند چنین کاری را انجام دهد. دقت کرده‌اید که بلین و آنجل هیکل‌های ردیفی هم دارند!

 

    

در محلی که شعبده‌باز برای پرواز انتخاب می‌کند همیشه باید دنبال پله یا چهارپایه‌ای باشید  

 

 

 

شلوار شعبده‌باز جوری است که او راحت می‌تواند پایش را از آن درآورد در حالی که کفشش هنوز به آن چسبیده است  

 

 

 

راه رفتن روی آب
راه رفتن روی آب همیشه برای مردم دنیا کار پیچیده‌ای بوده تا جایی که اگر کسی می‌توانست چنین کاری بکند و با وزن چند ده کیلویی‌اش روی آب راه برود - بدون اینکه آب از آب هم تکان بخورد-  انگار کاری کرده بود در حد و اندازه معجزه. اما اینکه کسی در قرن بیست و یکم، آن هم با آن سر و شکل امروزش، بخواهد پابرهنه روی آب قدم بردارد جای حرف زیادی دارد.

 

آنجل با ترفند راه رفتن روی آب خیلی از مردم عامه جهان را که عشق ژانگولر زدن دارند با خودش همراه کرد. گل سر سبد برنامه‌های اول مجموعه «مایندفریک» هم همین راه رفتن روی آب بود؛ کلیپی که در آن نشان می‌داد مرد جوان در حالی روی آب به آرامی قدم برمی‌دارد که یک عالم آدم بالغ و عاقل دور و برش در استخر دارند بی خیال شنا می‌کنند.

 

رازگشایی:
قاعده بازی آبکی کریس آنجل خیلی زودتر از آنچه که انتظار می‌رفت فاش شد. کلیپ و عکس‌های زیادی که خبر از حقه ساده تردست جوان می‌داد و اینکه او به چه راحتی و فقط با کمک گرفتن از دو، سه لایه شیشه و یک فیلم‌بردار وفادار و چند نفری که همیشه از سیاهی لشکرهای او به حساب می‌آیند از خجالت هر چه شعبده‌باز و تردست دنیاست درآمده و برای مدت زیادی عالم و آدم را سر کار گذاشته بود. ماجرا ساده‌تر از این حرف‌هاست.

 

یک میز شیشه‌ای بسیار ظریف که البته از نمونه‌های دیگر محکم‌تر و سخت‌تر است و می‌تواند وزن 80 کیلویی آقای شعبده‌باز را تحمل کند  جوری در استخر قرار گرفته که با زاویه‌ای که فیلم‌بردار از آنجل نمایش می‌دهد به هیچ صورتی دیده نمی‌شود و آن قدر هم ظریف است که حتی در نمای بسته‌ای که از کف پای آنجل هم گرفته شده هیچ اثری از پیچ و تاب‌های جنس شیشه‌ای میز نیست!

 

کریس آنجل برای واقعی‌تر شدن ماجرا کارهای دیگری هم کرده؛ اینکه بعضی از قسمت‌های میز را باز نگه داشته تا هرازگاهی آنهایی که داشتند زیرآبی می‌رفتند سری بیرون بیاورند، نفسی بکشند، تشویقی کنند و دوباره به آب تنی‌شان ادامه بدهند!

 

 

 

        

شعبده‌باز روی لایه‌ای از شیشه ظریف و محکم راه می‌رود.در حالی که همه تصور می‌کردند روی آب پا می‌گذارد 

 

 

 

                      میز شیشه‌ای آنقدر ظریف ساخته شده که به‌راحتی قابل دیدن نیست.                         

                                                        

 

 


رد شدن نخ از گردن
کریس آنجل کارهای زیادی کرده است. از نصف کردن آدمیزاد وسط خیابان گرفته تا درآوردن پروانه از دل و روده خودش. همه‌اش را هم در چشم‌زدنی انجام داده بدون اینکه کسی لحظه‌ای بخواهد به حقیقت کارهای شعبده‌باز شک کند. کلیپ‌های هر کدام از این تردستی‌ها هم در اینترنت زیاد است.

 

این وسط رد کردن نخ از وسط گردن بدون اینکه ذره‌ای خون روی زمین بریزد از آن کارهایی بود که مو به تن همه سیخ کرد و خیلی‌ها همان‌جا به اوج کار شعبده‌باز پی بردند. در یکی از از کلیپ‌های مایندفریک، کریس آنجل رو به دوربین بدون اینکه بخواهد کار اضافه‌ای کند نخی را روی گردنش می‌کشد و آن قدر این کار را ادامه می‌دهد که نخ کم‌کم توی گلویش فرو می‌رود و دیگر دیده نمی‌شود. فقط دو سر نخ باقی می‌ماند و تلاش بیشتر شعبده‌باز برای در آوردن دوباره نخ از بیخ گلویش!

 

رازگشایی:
حقه است! آن هم به روشی که حل آن برای من و شمای بی‌‌خبر از همه جا کمی سخت است. البته اگر کمی با فوت‌و‌فن‌های شعبده‌بازی آشنا باشید متوجه می‌شوید!

 

شعبده‌باز قبل از انجام تردستی‌اش ماده‌ای خاص به گردنش مالیده که بعد از هر بار تکان نخ ضخیم‌تر شده و مانند خمیر و به رنگ بدن او نخ را به درون خودش راه می‌دهد بدون اینکه از پوست گردن جدا شود. اینجاست که تماشاچی فکر می‌کند خمیری که روی گردن شعبده‌باز است همان پوست برآمده اوست که با تکان‌های نخ دارد متورم می‌شود!

 

 

 

     

یک نخ پلاستیکی تنها وسیله‌ایست که شعبده‌باز با آن کارش را شروع کرد 

 

 

 

  

خمیر پلاستیکی در مدت کوتاهی کاملا به رنگ پوست شعبده‌باز در‌می‌آید

 

 

 

ماده‌ای که آنجل برای فرو کردن نخ در گردنش استفاده می‌کند

فقط یک وسیله خاص شعبده‌بازها است

 

 

 


رد شدن غلتک از روی بدن
حتی کسی مانند کریس آنجل معروف هم با آن دک و پزش یک جاهایی برای اینکه حواس مردم کوچه و بازار ینگه دنیا را سمت خودش جلب کند به وسط خیابان می‌آید و با آن قد و قامت نه چندان پهلوانی‌اش خودش را به زیر یک غلتک چند صد تنی می‌اندازد. این اجرا یکی از پربیننده‌ترین کلیپ‌های آقای شعبده‌باز بود که یک روز تابستانی در نیویورک اجرا شد. برای کریس آنجل پارچه‌ای بزرگ روی زمین پهن کردند و رویش هم یک عالم خرده شیشه ریختند. غلطک را هم کمی عقب‌تر گذاشته بودند. کریس به وسط میدان آمد. روی پارچه دراز کشید و شکمش را به روی شیشه‌ها گذاشت.

 

بدون اینکه حتی یک قطره خون از بدنش بریزد. بعد هم غلتک آسفالت کاری راه افتاد و از روی انگشت‌های پای شعبده‌باز رد شد و تا کمر او جلو آمد. آه و ناله شعبده‌باز بود که بلند شد. مردم هم بدتر! بعد هم غلتک کنار می‌رود و کریس جوان خودش را از زیر آن بیرون می‌کشد. شعبده‌باز زنده است بدون اینکه حتی خراشی برداشته باشد!


رازگشایی:
کریس آنجل بیشتر از اینکه شعبده‌باز خوبی باشد داستان رد شدن غلتک از بدن شعبده‌باز هم یکی از آن ماجراهایی است که او به خوبی از پس آن برآمد. اولا که شیشه‌ها واقعی نبودند و از جنس همان شیشه‌هایی بودند که این روزها در تهیه فیلم‌های سینمایی و صحنه‌های اکشن آنها زیاد به کار گرفته می‌شود. آنجایی که بطری شیشه‌ای توی سر دشمن می‌شکند یا طرف از بالای یک برج چند طبقه با یک عالم شیشه خرده شکسته به پایین می‌آید.

 

این جور شیشه‌ها ساختگی هستند و هیچ آسیبی به بدن نمی‌زنند. اما اصل ماجرای غلتک اینجاست که قبل از اجرای شعبده‌باز‌ دار و دسته او به محلی که آنجل قرار بود در آن اجرا داشته باشد رفتند و مساحتی به اندازه بدن او را کندند. جایش را هم با یک اسفنج نرم و انعطاف‌پذیر پر کردند و رویش را هم پارچه کشیدند و خرده شیشه ریختند. با رد شدن غلطک از روی پاهای شعبده‌باز بدن او به پایین می‌رفت و هیچ آسیبی نمی‌دید!

 

    

غلتک آسفالت‌کاری در حالی از روی تن شعبده‌باز رد شد که زیر بدن او پر از خرده‌شیشه بود 

 

 

 

یک نوار اسفنجی پهن زیر بدن شعبده‌باز قرار می‌گیرد تا بافشار غلتک آسیبی به او نرسد     

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 18:12  توسط مهدي محسني  | 

بحث و تبادل نظر در مورد شعری آشنا

یه توپ دارم قلقلیه


سرخ و سفید و آبیه


می زنم زمین، هوا می ره


نمی دونی تا کجا می ره


من این توپو نداشتم


مشقامو خوب نوشتم


بابام بهم عیدی داد


یه توپ قلقلی داد




یه توپ دارم قلقلیه

از آنجا که همه ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند. در هر صورت می توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.

سرخ و سفید و آبیه:

این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان دهنده ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می داند! کاشف به عمل آمده گلشیفته به خاطر پی بردن به این موضوع به فرانسه رفته است.

می زنم زمین هوا می ره/ نمی دونی تا کجا می ره:

این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه ی زمین را نقض می کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.و البته میتواند نشاندهنده عدم وجود امنیت نیز باشد که حتی از عاقبت توپها نیز بی خبر هستیم.

من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:

فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و … باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند. پس نتیجه یا درس یا توپ.
.
بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:

این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه ی مبالغه استفاده کرده اسم عیدی خود را یک توپ تصور کرده ولی پدر برای درس خواندن فرزندش به او توپ نمیدهد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:9  توسط مهدي محسني 

تقديم به همه دلهاي بيدار...

ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌ دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...

هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.

موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌ فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد.

مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌کني. تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت....

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.

دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب.

دستم را روي قلبم گذاشتم،‌ نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم.

به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:7  توسط مهدي محسني  | 

زیباترین و خنده دارترین خاطرات رزمندگان و ایثارگران به مناسبت هفته عزیز دفاع مقدس

اول از همه بگم تو این پست قصد من ادای احترام به همه اون دوستانی ست که زندگی خودشون رو فدای ناموس و این مملکت کردن و ابدا قصد اهانت یا حتی شوخی بی مزه با اونها رو ندارم و این مطالب خاطرات واقعی رزمندهاست که واستون گذاشتم

دلم میخواد تقدیم کنم به همه جوانهای امروزی مثل خودم که قدر این ایثارگرهارو میدونن



روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بي سيم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: « مو وَر گویم؟»

با خنده بهش گفتم: «وَر گو. »

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.

 

 

توی یکی از عملیاتها عراقیها بدجوری مقاومت می‌کردن.

بالاخره ساعت 7 صبح یکیشون رو اسیر گرفتيم.

یکی از رزمنده‌ها که دیشب تا صبح مشغول درگیری بود فورا خودش رو به عراقی اسیر شده رساند و برای اینکه متوجه شود که این عراقی همانی است که دیشب مقاومت می‌کرد، با عصبانیت رو به عراقی کرد و پرسید: «هي! أنت لیلاَ تاخ تاخ؟»

سرباز عراقی که عصبانیت اين رزمنده رو دیده بود؛ فوری گفت: «والله لا تاخ تاخیعنی به خدا من تیراندازی نکردم.

خلاصه اگه این عراقی با ادبیات رزمنده ما آشنا نبود معلوم نبود که چه بلایی سرش در می‌آمد

 

 

کرمانشاه بودیم. طلبه‌هاي جوان آمده بودند براي بازدید از جبهه. 30-20 نفري بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوالهای مسخره و الکی. مثلا می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟»

عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم»

دیدم بد هم نمي‌گويند! خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!

فوري پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.

گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟»

یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید بشی»

دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟»

یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!

در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعا گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.

این بندگان خدا كه فكر مي‌كردند قضيه جديه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!!!


در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر


رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام

بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبه‌ها از حال رفتند!

ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.

 

 

اكثر عمليات ها به خاطر مسائل مختلفي از در اسفندماه انجام مي شد. منطقه جنوب هم گاهي شب هاي بسيار سردي داشت.

يه روز فرمانده گردانمون به بهانه دادن پتو همه بچه ها را جمع كرد و با صداي بلند گفت: كي خسته است؟

گفتيم: دشمن.

صدا زد: كي ناراضيه؟

بلند گفتيم: دشمن

دوباره با صداي بلند صدا زد: كي سردشه؟

ما هم با صداي بلندتر گفتيم: دشمن

بعدش فرماندمون آروم گفت: خدا خيرتون بده حالا كه سردتون نيست مي خواستم بگم كه پتو به گردان ما نرسيده!!!

نويسنده:قاسم اللهياري فرزند شهيد حسن اللهياري

 

تازه چشممان گرم شده بود كه يكي از بچه‌ها، از آن بچه‌هايي كه اصلاً اين حرف‌ها بهش نمي‌آيد، پتو را از روي صورتمان كنار زد و گفت‌:

بلند شيد، بلند شيد، مي‌خوايم دسته جمعي دعاي وقت خواب بخوانيم.

هرچي گفتيم:

« بابا پدرت خوب، مادرت خوب، بگذار براي يك شب ديگر، دست از سر ما بردار، حال و حوصله‌اش را نداريم.»

اصرار مي‌كرد كه:

«فقط يك دقيقه، فقط يك دقيقه. همه به هر ترتيبي بود، يكي‌يكي بلند شدند و نشستند

شايد فكر مي‌كردند حالا مي‌خواهد سوره‌ي واقعه‌اي، تلفيقي و آدابي كه معمول بود بخواند و به جا بياورد، كه با يك قيافه‌ي عابدانه‌اي شروع كرد:

بسم اللـ....ه الرحمـ....ن الرحيـ....م همه تكرار كردند بسم الله الرحمن الرحيم... و با ترديد منتظر بقيه‌ي عبارت شدند، اما بعد از بسم الله، بلافاصله اضافه كرد: ‌«همه با هم مي‌خوابيم» بعد پتو را كشيد سرش.

بچه‌ها هم كه حسابي كفري شده بودند، بلند شدند و افتادند به جانش و با يك جشن پتو حسابي از خجالتش در آمدند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 23:32  توسط مهدي محسني  | 

دیدمت وای چه دیداری وای

دیدمت وای چه دیداری وای            این چه دیدار دل آزاری بود؟

بی گمان برده ای ازیادآن عهد             که مرا باتو سرو کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای               نه نگاهی، نه لب پرنوشی

نه شرار نفس پرهوسی                   نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم؟

                                   من از این عشق چه حاصل دارم؟؟

می گریزی زمن ودرطلبت               بازهم کوشش باطل دارم

بازلبهای عطش کرده ی من            عشق سوزان تورا می جوید

می تپدقلبم و با هر تپشی              آتش عشق تورا می گوید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 20:31  توسط مهدي محسني 

در زیر سیر تکاملی روش های مخ زنی در گذر تاریخ رو مشاهده می نمایید:

در عصر حجر

در این عصر چون هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن (چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار

 مردا سخت تر بود. چون دیگه نمی شد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه

 و .... مخ طرف رو بزنی. پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست میوردی.

از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از:


*
داشتن گرز بزرگ تر و محکم تر (مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد گزینه های بهتری گیرش میاد!


*
داشتن پشم و پیلی در ناحیه سینه آقایون نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.

*داشتن غار بزرگ تر


*داشتن لباس!(که این یکی رو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتند)

هدف از مخ زنی: بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!

 (چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید! داشته باشی تا هضم بشه)
 

 


بعد از عصر حجر

یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی

. البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم. ولی می دونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن! بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند

 و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده اند و خودشون درک کردند که اگر الکی کلاس بذارند ترشیده می شن و میمونن روی دست ننه باباهشون واسه همین هیچوقت نه نمیگفتند!!!!
 

 

دوره هخامنشی

در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند

درباری هارو  که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!

برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و ... رو یاد می گرفتی. بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی. بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری! پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود (نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!

اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند:

*حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!


*
داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنز(رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر)

*داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر)

هدف از مخ زنی: بر اساس کتیبه های به جا مانده از تخت جمشید هدف از مخ زنی داشتن نوکران و کنیزان زیاد و خوردن شراب بوده
 

 

دوره قاجار

در این دوره یه پادشاهی بوده به اسم آقا (آغا) محمد خان قاجار که همه میدونیم چه مرگش بوده!

 آره دیگه خلاصه به خاطر این بلای خانمان سوزی که این جناب بش دچار شده بودند (و ایشالله خدا نصیب هیچ مردی نکنه) یه کمی زیاد عقده ای شده بودند و به همین دلیل نمی تونستند ببینن که یه مردی برای اینکه زن دلخواهش رو به دست بیاره عملیات مخ زنی انجام بده و هر کسی که این کارو می کرد چشماش رو در می آورد تا عبرت بقیه شه!

 و کلاً اون عملیات قدغن و غیر قانونی بوده. به همین دلیل در اون زمان به دلیل این محدودیت فوق العاده روش مخ زنی زیاد پیشرفتی نکرد و به دلیل زیر زمینی بودن! اطلاعات دقیقی از چگونگی انجام آن در دست نیست.

 البته بر اساس یک نوشته تاریخی تأیید نشده در این دوران برای مخ زنی بی بی صغرا و ننه سکینه پس از شناسایی دختر مورد نظر (یا همون طعمه) به حمام می رفتند (در روزی که طعمه هم به حمام می رفت) و بدن وی را در حمام دید می زدند و در صورت تأیید این عزیزان و زدن مهر استاندارد و ایزو 9002 ادامه عملیات در خانه پدر دختر و تحت عنوان خواستگاری انجام میشد و نه پسر دختر رو می دید و نه دختر! (به نظر من که خیلی باحال بوده. فکرشو بکنید یه روز مامانتون بیاد بتون بگه عزیزم امروز ساعت 5 برو کافی شاپ هویج دوست دخترت اونجا منتظرته!)

هدف از مخ زنی: داشتن پسر جهت ادامه شغل پدر!
 


دوره پهلوی

در این دوره مردم یه کمی زیاد سیاسی فکر می کردند و اصولاً زیاد توجهی به دختر و مخ و این حرفا نداشتند و به غیر از شهرام شب پره و ابی و فردین بقیه مردا تو فکر براندازی نظام بودند!

 برای همین حکومت هم برای این که بیاد کار مردا رو آسون تر کنه و باعث بشه اونا دیگه به سیاست فکر نکنن یه مکان های تفریحی –بی فرهنگی! رو درست کرد به اسم کاباره که مردا می رفتن توش و یه کار های بدی رو انجام می دادن که من الان عرق شرم بر پیشانیم نشسته و نمی تونم بگم!

 خلاصه در این دوران هم به دلیل سهولت بیش از حد دسترسی به داف! عملیات مخ زنی چندان پیشرفتی نداشت. اما خوب بر اساس نسخه های به جا مانده از فیلم های فارسی آن دوران چند تا کار سخت برای مخ زدن باید انجام میشده که عبارت بودند از:

*فقیر بودن و بی خانمان بودن پسر! (جهت زدن مخ دختران مرفه و بی درد این امر بسیار لازم بوده است)

*داشتن زور زیاد و توانایی دریبل زدن چند نفر به طور همزمان....نه چیز ببخشید منظورم توانایی کتک زدن چند نفر به طور همزمان بود (امان از دست این عادل فردوسی پور


*
شباهت ظاهری به محمد علی فردین و بهروز وثوق


*کشیدن سختی های بسیار در دوران کوردکی.


*
داشتن شلوار دمپا گشاد و کت چهار خانه و ریش مدل داریوشی


*توانایی خواندن آهنگ سلطان قلب ها به صدای بلند!


*
داشتن ویژگی مردانه در حد دعوت شدن به تیم ملی! (به طور مثال اون دوران یکی از نشانه های مردانگی بوی عرق و بوی نئشه آور! توالت بعد از خروج مردان بود! در حالیکه امروز این دو تا بو نشانه آبرو ریزی و بی کلاسیه)

هدف از مخ زنی: رسیدن به پول و پله ی پدر پولدار دختر و داشتن زندگی راحت و مرفه!


دوره انقلاب تا چند سال پیش

در این دوره روش های مخ زنی تغییری کرد اساسی و به نام خواستگاری تغییر نام داد.

 یک آقا پسر گل باقالی با یک دسته گل و شیرنی همراه مادر و پدر به خانه دختر مورد نظر رفته و بعد از انجام کار های اداری لازم! از قبیل تعیین مهریه و شیر بها و .... دختر و پسر به صورت رسمی دوست دختر و دوست پسر می شدند که بهش زن و شوهر می گفتند!

 لازم به ذکر است که در انتهای این دوره نقش تکنولوژی در مخ زنی نمایان شد و سوال حیاتی و سرنوشت ساز عزیزم ساعت چنده توسط یکی از پیشگامان عرصه مخ و مخ زنی جناب آقای الف .ی اختراع گشت و اما ویژگی های لازم برای مخ زدن دختر خانوم ها:

* سر به زیر بودن آقا پسر (که واقعاً خیلی شرط سختی بوده)
*
داشتن سیبیل جهت نمایش مردانگی

هدف از مخ زنی: تشکیل خانواده

 

دوره امروز

به گواهی تاریخ در هیچ دوره ای به اندازه امروز مخ زدن دختر ها سخت تر نبوده و نخواهد بود! به طوری که امروز اگر یک پسر بخواهد مخ دختری را تیلیط(ترید) نمایدباید حتی الامکان و از نظر ظاهری شبیه یک دختر باشد تا آن دختر معصوم بتواند با پسر احساس نزدیکی کند!

ویژگی های اساسی جهت مخ زدن:

*داشتن ماشین و موبایل و سایر وسایل مدرن که نشان دهنده احترام به تکنولوژی می باشد!


*
تسلط به زبان انگلیسی جهت گفتن عبارات ok عزیزم- چشم honey –momi وDady رفتن بیرون و من تنهام!-I love u و ....


*
آشنایی به اینترنت و یاهو مسنجر ولی در عین حال انکار کردن این ویژگی در جمع!


*
نداشتن سیبیل و پشم و پیلی و به طور کلی تمام ویژگی های مردانه دوره های قبلی


* به روز بودن(Up to date)


*
داشتن فامیل در کشور های اروپایی , امریکایی و حوزه دریای کارائیب

!
و هزاران مورد دیگر که شما بهتر از من می دانید!

هدف از مخ زنی: پر کردن اوقات فراغت و انجام راهکاری جهت حل معضل ازدواج!!



اما یه نکته:

تا دو سال پیش اگه دنبال دوست بودیم واسمون به صرفه تر از داشتن همسر بود. چون به هر حال واسه ازدواج نیازمند ماشین و خونه و شغل و .... می بودیم.

اما با این روندی که داره پیش میره - و اینکه دخترای این دوره زمونه به جای اینکه دنبال یه دوست و همدم باشند انگار دنبال یه جنس اتیغه و لوکس هستند- من پیش بینی می کنم تا دوسال دیگه ازدواج خیلی با صرفه تر از داشتن دوست دختر باشه

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:45  توسط مهدي محسني 

سرشماری در شهرهای مختلف


قم
- سلام حاج آقا
-سلام علیکم و رحمه الله و برکات برادر . خسته نباشید . خدا قوت ان شاالله . الله اکبر.
...-ببخشید حاج آقا شما چند تا فرزند دارید؟
- بسم الله الرحمن رحیم ..... دو تا , یه دختر یه پسر
- شغل
- مداحی . نوحه خونی . فروش البسه روحانیون و طلبه ها . مدیریت خانه عفاف.
-تعداد همسر ؟
- 55 تا
- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشید بچه هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!
- 54 تا صیغه یک نفر هم نکاح.
- صحیح .
- وقت نمازه برادر امری با من نیست؟
- نه متشکرم

والسلام علیکم و رحمه الله و برکات
-------------------

اصفهان
- سلام
-سلام دادا
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سی و سه تا
- چند تا دختر چند تا پسر ؟
- همش پسرس دادا
-تحصیلات؟
- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .
-شغل؟
- برج ساز .
- وسیله نقلیه دارید؟
- بله . یه ژیان دارم
------------------------
زاهدان
- سلام
-شلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!
- جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!
- شی تاشون تو درگیری با نیرو انتظامی کشته شدن!
- متاسفم . حالا باقیمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟
- شه تا دختر
- شغل ؟
- مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر
-بسیار عالی!!!
----------------------
خوزستان - عرب
- سلام
- السلام علیک!
- شما چند تا فرزند دارید؟
-خمسه عشره واحد (51 عدد)
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- اربعه عشره ذکور(40 تا پسر) آمار دخترام هم به تو لامربوط !!!!
-متشکرم!!! خدانگهدار

- فی امان الله
-----------------------
شیراز
- سلام
-سلام کاکو
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سه تا کاکو
- تعداد دختر و پسر ؟
- سه تاش دختره کاکو
- شغلتون ؟
- لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.
- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!!!!!؟؟؟؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هسم
-------------------------------

جنوب تهران
- سلام
- کرتیم

- شما چند تا فرزند دارید؟
- 4 تا دختر 6 پسر جمعا 12 تا .
- شغل
- فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !
- تحصیلات ؟
- سیکلم
- متشکرم

-زد زیاد
------------------------
آبادان
- سلام
-سلام ولک
- شما چند تا فرزند دارید؟
- به تو چه کوکا!!!
-ای بابا ! آقا من مامور آمار هستم!
-خو کوکا منم مامورم !
-کارتتون لطفا
-خودت کارتت لطفا!!
- آقا اصلا شما بچه داری!؟
- نه کوکا تموم کردیم!
-آقا یه جواب درست حسابی بدین

-باشه ولک بپرس

چند تا بچه داری ؟

اونش دیگه به تو مربوط نیست ولک

--------------------------------------

قزوین

- سلام

- به به سلاااام پیسر گلم؛ بیفرما تو

- خیلی ممنون - شما چند تا بچه دارین

- حالا چرا دم در، بیفرما تو کسی خونه نیست

- نه مزاحم نمیشم، فقط بگین چند تا بچه دارین

- چرا نمیائی تو خودت بشماری، تعارف میکونی ها

- نه متشکرم در حین انجام وظیفه هستم

- 6 تا

- چندتا پسر چند تا دختر

- حالا میومدی تو یه چائی میخوردیم

- خیلی ممنون

- همش پیسره

- متشکرم - فعلا خدافظ

- بند کفشت بازه مهندس

- باشه سر کوچه میبندم

------------------------------------------------

اردبیل

- سلام

- نه منه ؟ (چی کار داری)

- سرشماری اوچون گلمیشم (برای سر شماری اومدم)

- ها !

- سرشماری، آمارگیری، چند تا سوال دارم

- خودیش خونه نیست

- شما چندتا بچه دارین ؟

- سنه نه ؟ (به تو چه مربوطه)

- سرشماری ماموریم (مامور سرشماریم)

- کپک اوغلی ایت جهنمه بلی نن ور رام پخون چیخار (گم شو پدرسگ تا با بیل نکشتمت)

- چرا حول میدی ؟ دارم میرم خوب
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 23:31  توسط مهدي محسني  | 

راه های دوست پسر آزاري

1 - اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر مهدي يا افشين  نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون.بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.

2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم آلزايمر یا آقا يوسف و... رو ببینید.

3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر و مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.

4 - آرایش شدید بکنید و از این شلوارای خیلی برمودا و آستین های مانتوتونو خیلی بزنید بالا و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.

5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.

6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.

7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.

8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن بزاريد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 15:46  توسط مهدي محسني  | 

طوفان استقلال، پیروزی را درنوردید اشتباه داور در عدم اخراج شکوری و زارع

تصوير خبر به گزارش سایت رسمی باشگاه استقلال،
 تیم فوتبال استقلال از ساعت 18 و 30 دقیقه با قضاوت محسن ترکی و در حضور 100 هزار تماشاگر با این ترکیب به مصاف تیم فوتبال پیروزی رفت:
 
 
 
 
مهدی رحمتی، پژمان منتظری، حنیف عمران زاده، میثم حسینی، خسرو حیدری، آندرانیک تیموریان، کیانوش رحمتی، مجتبی جباری، کرار جاسم، میلاد میداودی و فرهاد مجیدی. سرمربی: پرویز مظلومی
 
 در دومین دقیقه بازی ضربه میداودی با اختلاف کمی از کنار دروازه به بیرون رفت،
 یک دقیقه بعد جاسم کرار با ضربه عمد مدافع پیروزی در محوطه جریمه با بی تفاوتی داور سرنگون شد.
 
در دقیقه 14 معمارزاده شوت میداودی را ناقص دفع کرد، در برگشت جباری با پاسی عالی مجیدی را در موقعیت گل قرار داد تا کاپیتان استقلال دروازه پیروزی را باز کند و شادی را به هواداران استقلال هدیه دهد
 
. در دقیقه 18 ضربه کرار با اختلاف از بالای دروازه به بیرون رفت.
یک دقیقه بعد ضربه جباری پس از برخورد به تیر افقی روی خط دروازه پایین آمده و گل نشد!
 
در دقیقه 22 در ادامه بازی طوفانی استقلال، جاسم کرار نتوانست از موقعیت عالی خود بهره ببرد و مدافعان پیروزی دفع توپ کردند
. 6 دقیقه بعد میداودی هم موقعیت مناسب دیگری را از دست داد تا بدشانسی های استقلال در عدم گلزنی تکمیل شود.
 در سی و یکمین دقیقه بازی مهدی رحمتی برای اولین بار به زمین خورد و ضربه آرام زارع را در آغوش کشید
. در دقیقه 34 جباری بار دیگر دروازه معمارزاده را تهدید کرد که بازهم ضربه وی راهی به دروازه نیافت. در دقیقه 37 اشتباه کمک داور در اعلام آفساید باعث شد تا مجیدی یک موقعیت عالی گلزنی را از دست بدهد تا نیمه نخست با برتری کامل آبی پوشان و با حداقل نتیجه به اتمام برسد.
 
 در ثانیه های آغازین نیمه دوم بازهم جباری در گلزنی ناکام ماند.
 چند ثانیه بعد میداودی تیر عمودی دروازه را به لرزه در آورد.
 
 در دقیقه 49 داور حرکت منتطری را بر روی علی کریمی پنالتی اعلام کرد که ضربه نوری از کنار دروازه رحمتی به اوت رفت.
 
 بازی دقایقی بی حادثه بود تا اینکه جباری بار دیگر در دقیقه 58 دروازه حریف را تهدید کرد.
 در دقیقه 73 ضربه سر نصرتی با دفع زیبای رحمتی همراه شد، چند ثانیه بعد نوری یک گام تا گلزنی فاصله داشت اما دروازه استقلال بسته ماند.
 
در دقیقه 75 جباری بار دیگر در شرایط تک به تک نتوانست استقلال را دو گله کند.
 دو دقیقه بعد ضربه سر نوروزی از کنار دروازه به اوت رفت.
بالاخره مجتبی جباری در دقیقه 80 با هنرنمایی محسن یوسفی و پاس بی نظیر برهانی گل دوم آبی پوشان را به ثمر رساند.
 محسن یوسفی 5 دقیقه بعد میتوانست بازی خوبش را با گل به سر انجام برساند که ضربه این بازیکن با اختلاف کمی از بالای دروازه به بیرون رفت
. در دقیقه 93 تیموریان هم میتوانست گلزنی کند اما شوت زمینی وی از کنار دروازه به بیرون رفت.
 
بالاخره محسن ترکی با دمیدن سوت خود در دقیقه 97 اجازه گلزنی بیشتر را از استقلال گرفت تا آبی پوشان در روزی که میتوانست گلهای فراوانی را به ثمر برساند ، مقتدرانه و با نتیجه 2 بر صفر برای سومین بار پیاپی حریف دیرینه خود را با شکست بدرقه کند و در صدر جدول رده بندی قرار بگیرد
 
جباری بهترین بازیکن شهرآورد هفتاد و یکم شد 
تصوير خبربه گزارش سایت رسمی باشگاه استقلال، مجتبی جباری ستاره خط میانی تیم فوتبال استقلال و تیم ملی ایران، در پایان شهرآورد هفتاد و یکم از سوی کمیته فنی سازمان لیگ برتر عنوان بهترین بازیکن میدان را به خو اختصاص داد

دوبازيكن پرسپوليس با نامهاي ابراهيم شكوري و مازيار زارع بنا به نظر كارشناسي فنايي در شبكه جام جم بايد با دريافت كارت زرد دوم اخراج هم ميشدند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 21:6  توسط مهدي محسني  | 

جک ها ی باحال و خنده دار قسمت دوم

غضنفر مي‌ميره مي‌ره اون دنيا، ازش مي‌پرسن چي شد مردي؟ ميگه داشتم شير مي‌خوردم ! ميگن: شيرش فاسد بود؟ ميگه نه بابا، گاوه يهو نشست

---------------------

 

اصفهونیه و رشتیه و ترکه با هم یه جا کار میکردن .یک روز ساعت ناهار اصفهونیه ظرف غذاشو باز میکنه میبینه قورمه سبزیه.میگه اگه فردام قورمه سبزی باشه من خودمو از این برج پرت میکنم پایین.رشتیه غذاشو باز میکنه میبینه کله ماهیه .اونم همینو میگه.ترکه ظرف غذاشو باز میکنه میبینه کوفتست .حالش بهم میخوره میگه منم اگه فردا باز تو این ظرف کوفته بود خودمو از این برج میندازم پایین.فردا هر سه نفر میان سر کار و در غذا ها رو باز میکنن و از قضا هر سه تکراری بوده و اینام خودشونو میندازن پایین.خلاصه پلیس میاد و اخر سر زن هاشونو مقصر میدونه.زن اصفهونیه میگه: من نمیدونستم .تو خونه هر وقت قورمه سبزی درست میکردیم این میخورد.زن رشتیه میگه:اووو! تو رشت همه کله ماهی میخورن من روحمم خبر نداشت این دوست نداره.زن ترکه میگه: جناب سروان به ولله من یه هفته بود خونه مادرم بودم ، این خودش وخودش غذا درست میکرد

===========.

رفیق غضنفر بابا ش مرده بوده هی بی تابی میکرده .دوستاش بهش میگن برو دلداریش بده.میره پیشش میگه: ناپلون رو که میشناسی؟ اینهمه جنگ و فتوحات کرد اخر مرد.انیشتنم که میشناسی؟اینهمه کشف و اختراع کرد اخرش مرد.بابای تو که هیچ گهی نبود تو اینقدر براش بی تابی میکنی

============.

غضنفر مي‌ميره، مي‌برنش بهشت. دو سه روز مي‌گذره، ‌يك روز ميان ازش مي‌پرسند كه همه چي ميزون هست يا نه، ميگه: والله همه چيز عاليه، فقط كمي هوا سرده! مي‌برنش دم مرز جهنم كه يخرده گرماي جهنم بخوره بهش، كه گرم شه. دوباره بعد از چند روز ميان مي‌پرسند: خوب اوضاع چطوره؟

ميگه: والله همه‌چي خوبه، ولي هنوز يه ذره سوز مياد! ميگن بابا تو اصلا" لياقت بهشت رو نداري، ميندازنش تو جهنم! بعد از چند روز ميان، مي‌پرسند: خوب بالاخره گرم شدي؟ ميگه: والله اينجا بهتره، ولي هنوز هم يه ذره سوز مياد! شاكي مي‌شند ميندازنش طبقه هفتم جهنم، تو مركز آتيش. چند روز مي‌گذره‌ ، ميان بهش سر بزنن ببينيند اوضاع احوالش چطوره. تا درو باز مي‌كنند، غضنفر داد ميزنه: ‌داداش اون درو ببند،‌ يخ كرديم

============ .

دو تا ماشين با هم تصادف مي‌كنند. افسر مياد و مي‌پرسه: كدومتون مقصر بوديد؟ غضنفر ميگه: والله من خواب بودم، نديدم از ايشون بپرسيد

===========

به یارو ميگن يك جمله بگو توش 6 تا بيل داشته باشه ميگه: والا نميدانم هابيل با بيل قابيلو كشت يا قابيل با بيل هابيلو كشت

=============

يه روز يه غضنفر تو جوي اب تف ميكنه... ميدو دنبالش تاپاش رو روش بزاره

==================

 

پیامک لره به نامزدش:تو خشگلی مثل پری,
اما کثافتو خری,اگر چه تو خیلی انی,همیشه در قلب منی,
دوست دارام کثافت,ریدم تو اون قیافت

================

. یه روز غضنفر با دوستاش می ره کوه. شب که می خوابن یه صدایی میاد که می گفت: جورج ، جورج … . صبح که بیدار میشن میبینن غضنفرو گرگ خورده

=====================.

 

در برابر زندگی قد خم نکنید ؛ زندگی قزوینی‌تر از این حرفهاست….!(جهت یادآوری گفتم)

==========================

 

غضنفر سوار تاکسی میشه، میشینه کنار یک دختره … یک مدت میگذره، برمیگرده به دختره میگه: ببخشید خواهر،

یک سوال جنسی داشتم!

دختره میگه:خفه شو کثافت نکبت!

باز یک مدت میگذره، باز غضنفر میپرسه:

ببخشید، میتونم یک سوال جنسی بپرسم؟

دختره میگه: گمشو سوال جنسی رو برو ازون ننت بپرس

خلاصه غضنفر اونقدر گیر میده تا آخر دختره حوصلش سر 

میره، میگه: بپرس ببینم چه مرگته؟!

 

غضنفر میگه: شرمنده خواهر، جنس این شلوارتون چیه؟

 

از غضنفر می پرسن معیار شما واسه انتخاب همسر چیه؟ می گه صداقت خدیجه. عفاف زهرا.صبر زینب. فداکاری سمیه. اندام جنیفر لوپز

====================

 

گر دیدی جوونی ریش گذاشته ..

بدون دوس دخترش تنهاش گذاشته

============

 

یارو میره جبهه خمپاره می خوره برمیگرده ازش میپرسن عمو چی شده میگه :
عمو دیگه عمه شده / هر چی داشته کنده شده

=====================

قانون بیست و هفتم نیوتن: وقتی می‌ری دستشویی، منتظر جاذبه زمین نباش، زور بزن

=====================!

سه تا زن بستنی می خورن .
یکی لیس می زنه.
یکی هم گاز می زنه .
یکی هم می مکه.
کدومشون شوهر دارن ؟
نه بی ادب اونی که حلقه دستشه

 

=======================

یارو زنش رو طلاق میده همه بهش میگن : بابا , طلا خانوم که زن خوبی بود چرا طلاقش دادی ؟ یارو با عصبانیت میگه غلط کرده . تازه فهمیدم که چقدر عوضی بود . دیروز بازار بودم همه میگفتن طلا كشيده پايين

 

.

 

 

 

وقتي ميخوايم از كسي تعريف كنيم :

 

عجب نقاشيه پفیوز

چه دست فرمونی داره تخم سگ

چقدر خوب ميخونه بی پدر مادر

چه گیتاری ميزنه ناکس

استاده كامپيوتره بی ناموس

عجب گلی زد حرومزاده

___________________________

اما وقتي ميخوايم فحش بديم :

 

برو شازده

چي ميگی مهندس

بابا نابغه

آخه آدم حسابی

خيلي دكتری

خیلی باحالی

خیلی با شعوری واقعاً

======================

دختره میره نونوایی وقتی بر میگرده لره میفته دنبالش دختره میگه چی از جونم میخوای؟لره میگه یکم نون بده!!!

=========================

 

  خطاب به 14 تجاوز کننده خمینی شهر:آخه کثافتا!!!نامردا!!حر..وم زاده های حروم لقمه!!!

الهی برین جهنم روزی 14 بار بهتون تجا..وز شه!!!! خائن های کثیف !!!! 

 

.

 

 

باز شما رفتین تجاوز گروهی منو با خودتون نبردین ...........

یعنی چقد آدم باید نامرد باشه.......یه اس ام اس نمی تونستین بدین!!!

===================

یه استاد خیلی بی ..تربیت بوده که همش سر کلاس حرف های چیزدار می زده...خلاصه یه روز دخترا تصمیم می گیرن وقتی ایشون رفت رو منبر، دسته جمعی کلاس رو ترک کنن...فرداش استاده میاد تو کلاس می گه:شنیدین ج....ن...د....ه های هند کم شده؟!!...همه دخترا بلند میشن برن بیرون...استاده میگه: کجا خانوما،پرواز تهران-دهلی فرداست!!!

======================

 

تركه داشته با نامزدش بلال ميخورده,يه بلال رو برميداره نشون نامزدش ميده و ميگه :قدرت خدارو ميبيني !؟زمان پيغمبر اين اذان ميگفته!!

====================

 

خرگوش می ره تو جنگل روباه رو می بینه داره تریاک می کشه می گه اقا روباه این چه کاریه پاشو بدوییم شاد باشیم می رن تا می رسن به گرگه می بینن داره حشیش می کشه خرگوش می گه اقا گرگه این چه کاریه پاشو شاد باشیم بدوییم گرگم پا می شه می رن 3تایی می رسن به شیره می بینن داره تزریق می کنه خرگوش می گه اقا شیره این چه کاریه پاشو بدوییم ورزش کنیم شاد باشیم شیره می پره می خورش! گرگ و روباه می گن چرا خوردیش؟ این که حرف بدی نزد! شیره می گه نه بابا این پدر سگ هرروز اکس می زنه می یاد مارو می دوونه

==================

 

حکایت موسی به زبان لُری:

 

وچون موسی در گریز از فرعون به نیل رسید خداوند فرمود موسا واسا.

اما موسا نواسا!

خداوند فرمود موسا هو نیله خیلی قیله (گوده) واسا!

اما موسا نواسا! و چنین بودکه نیل را فرمان آمد ای نیل تو واسا موسا لره وانیسه!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 0:40  توسط مهدي محسني  | 

جک ها ی باحال و خنده دار قسمت اول

امان از این فینگلیش:

از یک دختری پرسیدیم: تحصیلاتت در چه حده؟

جواب داد: ...man Kardani hastam

ما هم آمپر چسبوندیم تا ناحیه گردن!

نگو طرف منظورش کاردانی بوده!

 

 

 

معلم گسسته مون تعریف میکرد:

یه روز یه معلم مردی داشته تو یه مدرسه ی دخترونه درس میداده، 

میرسه به مبحث سینوس و کسینوس،

میبینه دخترا دارن میخندن، بهشون میگه بچه ها به چی دارین میخندین؟

 یکی از دخترا با پرویی تمام میگه ببخشید من یه سوال دارم میشه بپرسم ؟ 

معلم هم میگه بپرس.

دختره از میپرسه شما که معلم مرد هستین و

 تو مدرسه های پسرونه درس میدین وقتی به این موضوع میرسین

 پسرا چه حسی دارن؟

معلمه هم نه میذاره نه ور میداره میگه

 پسرا سر این مبحث همون حسی و دارن

 که شما وقتی معلم فیزیکتون داره مبحث کیرشهف رو تدریس میکنه دارین

 

 

 

 

یه کم که وضع مالیم بهتر بشه، یه مراسم عقد صوری میگیرم

همتونو دعوت می‌کنم

یه عاقد هم میارم که آخوند باشه

بعد موقه خوندن خطبه، ازم میپرسه: وکیلم؟

میگم: تخممم نیستی

آی میخندیم

تا صب !!!!!

 

 

بچه : بابا ببین نقاشیم قشنگه ؟

بابا : آفرین عزیزم ، ببینم چی کشیدی ؟

بچه : یه گاو کشیدم که داره علف میخوره

بابا : آفرین عزیزم ، پس علفاش کو ؟

بچه : گاوه خورد

.........بابا : پس گاوه کو ؟

بچه : علفارو خورد ، رفت

 

 

 

ﺑ ﭽﻪ ﻏﻀﻨﻔﺮ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﮐﺘﺮﺟﻮﺍﺑﺶ

ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﻣﺸﻬﺪﻣﯿﮕﻪ ﯾﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺿﺎﻣﻦ

ﺁﻫﻮ ﺷﺪﯼ ﺿﺎﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﮐﺮﻩ ﺧﺮﻫﻢ بشو

 

 

دوتا شپش داشتن با هم چت مي‌كردن:

- الان كجا ساكن هستي؟!

- لاي سيبيلاي يه مرده.

- من الان توي شورت يه خانمي هستم خيلي خوبه. 

گرم و نرم و باصفا.

- من هم همونجا بودم. نمي‌دونم چي شد 

امروز صبح كه بيدار شدم ديدم اينجام!

 

 

 

 

بابام از اداره زنگ زده خونه بعد کلی احوال پرسی

 میگه معین خودتی؟ 

میگم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ به سیستم تلفنباک بانک تجارت خوش آمدید 

برای پرداخت قبوض شماره 1،

برای اطلاع از موجودی حساب شماره 2....

گفت زهر مار و قطع کرد. 

دیدم ظهر عصبانی اومد توی اتاق منم پای پـَـَـ نــه پـَـَــــ بودم 

گفت اگه یه بار دیگه بگی پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیگه تو این خونه نمیخوابی....

گفتم یعنی بیرونم میکنی بابا؟ گفت پَـــ ن پَــــ خونه رو عوض میکنم بزغاله

 

 

 

شیخ را گفتند:

مولانا، نظر شما در مورد دربی این هفته چیست؟

شیخ تبسمی نموده، هیچ نگفتند.

باز پرسیدند، مولانا یعنی استقلال بازی را خواهد برد؟

شیخ فرمودند:

پـَـَـ نــه پـَـَــــ لنگی ها آن را خواهند برد.

و مریدان از این جواب شیخ نعره ها زدند

 

 

 

 

 

 

بابام اول صبحی اوومده داد بی داد میکنه بیدار شین بیدار شین...

میگم چه خبره?

 میگه این موج بیداری اسلامیه !!!

 

 

 

 

 

يارو يه طوطي قزويني مي خره ميبره خونش

 شب كنارش رو تخت مي خوابونه

 نصف شب  ميبينه طوطيه شروع ميكنه به نوك زدن دم ک...ونش.

پا ميشه پتو رو ميندازه رو طوطيه كه نتونه تكون بخوره

بعد دلش ميسوزه ميگه بابا عجب كاري كردم 

نكنه طوطيه مرده باشه پتو رو ميزنه بالا

طوطيه بهش ميگه:ديدي كا.نت ميخاره!!!!!

 

 

 

یک دوست دختر دانشجو کامپیوتر هم نداریم

 بریم باش پایتخت لپ تاپ قیمت کنیم

 

یک دوست دختر دانشجو روانپزشکی هم نداریم

 خیانت کردیم خیلی منطقی درکمون کنه

 

یک دوست دختر دانشجو مهندسی شیلات هم نداریم

 نقاط بی استخوان تنش را به ما بدهد بی دغدغه بخوریم

 

یک دوست دختر دانشجو برق هم نداریم

 بچسبیم بهش شارژ شیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 0:33  توسط مهدي محسني  | 

خدافظی به سبک ایرانی

دیشب خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود که یه دفعه از خواب پریدم. از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
تو مراسم و مهمانی ها به محض اینکه اعلام رفتن کنیم، خداحافظی ها از همون کف زمین که نشستیم شروع میشه و تا چشم کار میکنه، تا جایی که همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میکنه:

خب احمد آقا ، صغرا خانم!

“خیلی زحمت دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص میشیم.”

با گفتن یه همچین جمله ای، تراژدی سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می کنیم. حالا حساب کنید مثلا ۶ نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن:

«خداحافظ»
صاحب خونه بدبخت، پس از کلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و عیال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جواب خداحافظیه اونا رو بده:
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ…”
حالا اومدن دم در:

” … خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین.

“خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ…”

توی این دسته اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه که دیگه واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دکوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا کمر بیرون اومدن و دارن دست تکون می دن:

“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ “

راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب ۵ تا ۶ بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین میزنه.
حالا دیگه ماشین رسیده ته کوچه و این بار دیگه فریاد می زنن:
“خداحافـــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــظ…”
آخه یکی نیست بگه مگه میخواین برین سینه کش قبرستون که دل نمی کنین از هم!؟
تازه فردا ساعت ۱۱ صبح یکی از خانم هایی که دیشب مهمون بوده زنگ میزنه به صغرا خانم و میگه:

“صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت کردن یادم رفت ازت خداحافظی کنم!!!”

منبع : funpatogh

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 20:43  توسط مهدي محسني 

من مجردم

خدایا پس چرا من زن ندارم؟
زنی زیبا و سیمین‌تن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما
همان یک‌دانه را هم من ندارم
آژانس ملکی امشب گفت با من:
مجرد بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
من بیچاره آخر زن ندارم!


خداوندا تو ستارالعیوبی
و بر این نکته سوء‌ظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم
تو می‌دانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا عیب بزرگی‌است
من عیب دیگری اصلا ندارم!

خودم می‌دانم این "اصلا" غلط بود
در اینجا قافیه لیکن ندارم
تو عیبم را بپوش و هدیه‌ای ده
خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر او را فرستی دیگر از تو
گلایه قد یک ارزن ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 20:41  توسط مهدي محسني  | 

آشتی

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

قهري او هم نشان دوستي است ...

 

بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
تو بيا , در را تماما باز کن
هر چه ميخواهي برايم ناز كن
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟

 

جنس من از آهن و از سنگ نيست
من دلم تنگ است و يار دلتنگ نيست
حال دل از من نميپرسي چرا
حال پرسيدن كه ديگر ننگ نيست

اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم ، اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 0:20  توسط مهدي محسني  |